تبليغاتX
لی لی پوت
تئاتر
.
.
 اعتراف میکنم که برای هنر نمایش شهرمان کاری نکرده ایم. یا بهتر است بگویم کاری نکرده ام. اصلاً بگذارید راست و حسینی بگویم که مثل کبک سرمان را در برف کرده ایم هرچند اینجا برفی وجود ندارد اما برای ادله آوردن برف هم از آسمان پایین می آورییم حتی در گرمای 60 درجه تابستان.

داستان از اینجا آغاز شد که2 روز مانده به تاسوعای حسینی گذرمان خیلی اتفاقی به محله شلنگ آباد اهواز افتاد. دوستان اهل اهواز میدانند که کجا را میگویم!!!!!!!!!!!! بله شلنگ آباد و کیان و خشایار !!!!!!!!!!! و چیزی دیدم شگفت.

نه اینکه تا حالا ندیده بودم نه که به اندازه موهای سرم تعزیه و شبیه خوانی و پرده خوانی دیده ام .نه. تعجبم از این بود که تعدادی جوان و البته تک و توک مسن و چند نفری هم پیر، لباس کامل تعزیه به تن ، نسخه ها در دست ، اولیا سمت راست و اشقیاءسمت چپ ، بر اساس آواز افشاری ولی به زبان عربی در حال اجرای تعزیه هستند. آن هم با اصول نمایش ایرانی.

هر چند چیزی از گفتگوها نفهمیدم اما هر چه بود برگردان نسخه های تعزیه برگرفته از حمله نامه حیدری بود. بسیار لذت بردم که در پرت ترین نقطه شهر که به همه چیز مشهور است الا هنر ، عجب اتفاقاتی می افتدد و ما خبر نداریم.

این بود که عزم خود جزم کردم و به گوشه کنار شهر سر زدم ، انتهای فرهنگ شهر، انتهای نهضت آباد (لشکرآباد) ، ابتدای حصیر آباد ، زمین شهری پردیس ، چهارراه زند و جاده ساحلی و کم نبودند گروههای تعزیه ایی که خود جوش و بی هیچ آموزشی و ادعایی تنها از طریق آموزش سینه به سینه ، این میراٍث کهن را که از سوگ سیاوش تا کنون از جریانات بسیار عبور کرده و به ما رسیده و قطعاً بدترین دوران خود را سپری میکند را حفظ و نشر میدهند.

به راستی به کدام عملکرد خود افتخار میکنیم؟ و پز کدام تشکیلات هنری را به خود میبندیم؟ و سینه را برای کدام خدمت نکرده سپر میکنیم؟ اینهمه پتانسیل موجود در گوشه گوشه این شهر که نه ، این استان . محتاج حمایت که نه ، گوشه چشمی است. تا شکوفا تر و رساتر در عرصه های ملی سند افتخار گردد.

برآنم تا سال آینده با ابزاری کامل برای ثبت و ضبط لحظه لحظه این نمایشها و شناسایی بانیان و بررسی نسخه های تعزیه ها اقداماتی کنم تا جایگاه واقعی خوزستان در اجرای تعزیه های عربی معرفی گردد.

التماس دعا. 

 

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 10:25  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.

امروز حال و هوای عجیبی پیدا کرده ام . نمیدانم چرا یکدفعه دلم هوای کودکی م را کرد. پیش از هفت سالگی. پیش از دبستان. پیش از صدای سوت موشک و توپ. پیش از صدای غرش میگ ، میراژ ، تپلف . پیش از صدای شلیک کاتیوشا و اولیکن . پیش از آنکه بدانم زمین گرد است و هر گردی توپ نیست و هر توپی گرد نیست و بعضی از توپها به جای اینکه تو آن را به هوا بیندازی ، او تو را به هوا میپراند. پیش از همه اینها ، قبل از خاطرات ملال آور بیمارستان ملکه مادر تهران. پیش از آن .سه سالگیم را به یاد آوردم.

همه اینها از دیدن عکس کودکی م اتفاق افتاد . بی اختیار هوای گذشته را کردم. از دیدن عکس کوچک دنیای کودکی م که تنها بازمانده خاطرات آن زمان و دوربینهای سه پایه 120 و تاریکخانه و چراغ قرمز و عکاسی پارس خیابان سعدی است که هنوز مهرش بر پشتش خودنمایی میکند.

از درون این عکس چیزهای شگفت انگیزی دستگیرم شد. غوطه ور شدم در خاطراتم . حتی صدای آزار دهنده همکارانم ذهنم را مغشوش نکرد. خیره شدم به عکسم که لباسی راه راه به تن دارد و چشمان متعجب از دیدن دوربین چوبی سه پایه ، چشمان متعجب دیروز ، به جای چشمان نگران امروز. ابروهای باز از شدت شوق دیروز و ابروان درهم امروز. پیشانی صاف و بی خط از شادابی آن روزها و خطوط افقی عصبانیت این روزها . دهان باز از انبوه سئوالهای گوناگون و دهانی بسته از بغض های فروخورده.

مشتاق ، سرخوش ، شاد ، متعجب ، پرسشگر، سرزنده و بی خیال از آینده ایی نامعلوم.

و نمی دانستیم که کودکی نمی کنیم . پیشرفته ترین اسباب بازی روزگارمان قطار کوکی بود و آدم آهنی که به جای شکم ، تلویزیون کوچکی داشت و پاهایش چرخ داشت و راه میرفت.

عشقمان بستن خیمه بود. خیمه ایی به اندازه کل خانه پدرم. چادر نماز مادرم بود که سه گوش اتاق را به هم مرتبط میکرد و در زیر آن دنیا از آن من بود . دلم حظ میکرد. انگار هوایش با کل خانه فرق داشت و آسمانش به جای ستاره گلهای ریزی داشت که بوی خوش نمازهای مادرم را میدادند. بوی خوب خود خدا. بویی که فقط در کودکی احساسش کردم.

حالا که به عکس کودکیم نگاه میکنم دیگر چهره خودم را نمی بینم. انگار که ماسک زده ام و در نقشم. نقشی که در من درآمیخته و رهایم نمیکند.

انگار هزار ماسک بر صورت دارم ، از همه رنگ. انگار هزار نقش کوچک و بزرگ مرا احاطه کرده اند. حالا که به عکس کودکیم می نگرم می بینم و می دانم که خودم نیستم. بازیگری شده ام که زمانه درس بازیگری را خوب یادم داده است. که چگونه ادا در بیاورم و بخندم و بگریم. خوب یادم داده است . بهتراز برشت و استانیسلاوسکی و دانچنکو و استراسبرگ و میخائیل چخوف . زمانه مرا پند داده است ، رنگ کرده است . من بازیگر شخصیت گم شده خویشم. برایم دست نزنید.

.
+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 9:30  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.

نقدی بر مستند "ملف گند"ساخته محمود رحمانی

صدیقه محمودی

37.jpg

به همراه گفت و گو با محمد غدیرزاده روایتگر این فیلم مستند
ملف گند مستندی ساده، بی پیرایه و تجربه ای تازه در فیلم سازی ایران است. شاید تعریف خاصی برای سبک ساخت این مستند در نظر گرفته نشده اما سادگی و بی آلایشی اش بیش از همه موارد به چشم می آید. ملف گند روایت  دردناک، ملموس و  واقعی از جنگ و صدای توپ و بمباران هوایی در دوران کودکی محمد غدیرزاده است. روایتی که در آن نه تصویری از جنگ وجود دارد و نه بازسازی در آن صورت گرفته است، تنها مخاطب را در برخورد با یک کاراکتر از آغاز تا پایان در اتاقی کوچک همراه می سازد. در همان فضای کوچک مهمان بودن فیلمساز و دوربین اش کاملا قابل حس است چرا که دوربین از نشان دادن کاملِ همان فضا هم پرهیز می کند، و تمرکزش در تمام مدت فیلم روی محمد است. محمد که از یک کلمه کلیدی به نام "ملف گند"  قصه اش را آغاز می کند در ابتدا نقابی برچهره دارد که ممکن است مخاطب را به خطا بیندازد! اما آرام آرام و با پرسش هایی از سوی فیلمساز پرده از چهره محمد کنار می رود و ما می بینیم که غدیرزاده 40 ساله هنوز همان کودکی است که جنگ، تنها خاطرات بازمانده از آن زمان او هستند.  کودکی ای که در جنگ گاه میان جاده اهواز و شوشتر و گاه در کوچه پس کوچه های پر از ترس و دلهره  اهواز سپری شد. تجربه تلخ کودکی که نمی دانست جنگ چیست وآوردن نام توپ برای او بازی با توپ گرد فوتبال  را تداعی می کرد. هر چند به گفته محمد، او تعریفی از جنگ در کودکی اش نداشت اما چه زیبا جنگ و لحظات سخت و دردناک زندگی اش در آن  دوران را برای فیلمساز توصیف می کند.
غدیرزاده همانند نویسنده ای که در حال بازگویی داستانش است سناریوی زیبای زندگی اش را در قاب تصویر دوربین رحمانی بی وقفه و بی آنکه لحظهای نفسی تازه کند میگوید.
مهمترین نکته ای که در مستند ملف گند خودنمایی میکند تک پلان طولانی فیلم است بی آنکه در این پلان، کارگردانی یا تدوین خاصی صورت گرفته باشد. البته مقصود از کارگردانی و تدوین آن چیزی است که در سطح و با چشم دیده شود وگرنه خود کات نکردن، کارگردانی است. یا خود عطف هایی که در فیلم به وجود می آید و باز هم فیلمساز با ترفندی ساده مانع از قطع فیلم می گردد، به طور مثال همان صحنه ای که یکی از همکاران محمد ناگهانی وارد اتاق میشود و رحمانی به خاطر اینکه دوربین در محیط اداره دیده نشود تا مبادا دردسری برای محمد به وجود بیاید، باز هم کات نمی کند و دوربین را در همان وضعیت ضبط به زیر میز می برد، تا اینجا همه چیز با صدا روایت  شود و این پاهای (بی قرار) محمد هستندکه از زیر میز دیده می شوند و این خود تصویری بدیع به وجود آورده است. با این همه، هر چند باید محمود رحمانی را برای خلق اثری خلاق و در عین حال جذاب تحسین کرد اما گویا این غدیرزاده است که فیلم را هدایت می کند. درواقع غدیرزاده با روایت  قوی اش چنان فضا را در قبضه خود دارد که لانگ تیک  بودن این مستند نه تنها مخاطب را خسته نمی کند بلکه در مدت زمان 53 دقیقه لحظاتی را به وجود می آورد گه گاه در عین تعجب مخاطب را برخلاف روند تلخ به اوج خنده و لحظات مفرح سوق می دهد  و در عین حال مخاطب با  زندگی شخصی بسیار معمولی و سالم (از نظر جسمی) که در جنگ زیسته آشنا می شود؛ هر چند در طی  داستان هر بار مخاطب منتظر است تا  از زبان محمد فاجعه ای درباره خانوادهاش را بشنود. در طول فیلم مخاطب در ذهنش برای تک تک افرادی که تنها نامشان را شنیده تصویری را خلق می کند و داستان محمد را در ذهن برای خود به صورت تصویری می بیند. شاید بسیاری از ما فیلم های زیادی از جنگ دیده باشیم که در آنها صحنه های متفاوتی از توپ ، تانک و بمباران هوایی وجود دارد اما هیچ کدام آنها این چنین غیرمستقیم به جنگ نپرداخته و نتوانسته به طور عمیق زندگی مردم در جنگ را به تصویر بکشد. در حقیقت مخاطب با همذاتپنداری با غدیرزاده، فیلمی را  در عمق ذهنش به وجود می آورد. فیلمی که در حال بازسازی در ذهن است.
 هر چند فیلم مستند از واقعیت پرده بر می دارد و سعی در نشان دادن محیط پیرامونش به صورت حقیقی دارد، اما در ساخت فیلم مستند همانند فیلم داستانی یکی از ارکان اصلی و مهم، استفاده خوب از تدوین ، صداگذاری و موسیقی است. ملف گند به خاطر تک پلان بودن از تدوین استفاده نکرده و تنها در پایان فیلم، رحمانی موسیقی محزون و دردناکی را برای آن انتخاب کرده است. در کل فیلم، غدیرزاده در حال تعریف ماجرای زندگی اش با تولید صداهایی مربوط به توپ و بمبهای هوایی، توانست موسیقی فیلم را هم به وجود بیاورد و این صداها توانست به فیلم فضایی واقعی تر بدهد.
کارگردان مستند ملف گند، در نشان دادن تصویر واقعى یک شخص، ترس و دلهره و فاجعه جنگ را به نمایش گذاشت. رحمانی در طول فیلم اجازه نمیدهد غدیرزاده فقط از ترس بگوید بلکه در قسمتی از فیلم، با پرسیدن سوالی، باعث میشود غدیرزاده تمام خاطرات دوران کودکی اش از جنگ را جلوی چشم خود ببیند و گریه کند و اینجاست که مخاطب بیشتر غدیرزاده را درک می کند. شاید جنگ در لفظ و کلام برای بسیاری از ما ساده باشد، اما ملف گند توانست سادگی لفظ این کلمه را در بیان سخت کند. در آنجا که غدیرزاده می گوید" من دیگه این توانو  ندارم که اگه جنگ شد مثه پدرم، بچه ام  رو  از این شهر به شهر دیگر ببرمش" و در آخر صدای محزون قره نی و داستان کوتاهی که غدیرزاده همچنان درباره ملفهای گندی که برایش اتفاق میافتد، می گوید و تیتراژ پایانی فیلم" تقدیم به محمد غدیرزاده و همه کسانی که جنگ کودکیشان را از آنها گرفت".
یکی از نکات مهمی که در پایان این نوشته لازم است ذکر شود این است که این فیلم بخشی از تاریخ شفاهی جنگ را مطرح کرد و با آغاز آن میتوان امیدوار بود جنگ از بُعد انسانی تر و مردمیتر بررسی شود. در واقع با ورود به بخشی از جنگ که کمتر به آن پرداخته شده و با شناخت آدمهایی چون غدیرزاده بهتر میتوان واقعیت جنگ در جامعه را بررسی کرد. هر چند درباره ایده و نوع ساخت فیلم مستند ملف گند تفاسیر زیادی صورت گرفته اما این فیلم نیز همانند دیگر فیلم ها نظرات موافق و مخالف زیادی دارد که از جنبه های مختلف به آن پرداخته اند. برای هر چه بهتر آشنا شدن مخاطب با روند شکل گیری این فیلم، با محمد غدیرزاده نیز گفت و گویی صورت گرفت که به شرح زیر است.
آشنایی محمود رحمانی با داستان زندگی شما چگونه بود؟
-    چند روز قبل از اینکه این فیلم تصویر برداری شود در جمعی نشسته بودیم که آقای رحمانی نیز حضور داشتند. در این جمع هر کس سعی میکرد خاطرهای از دوران زندگی اش که خنده دار و جذاب است را تعریف کند. هر زمان که در جمع دوستان یا آشنایان از خاطره گویی صحبت می شد من خاطره نان خریدن با پدرم در جنگ  را تعریف میکنم. از آنجایی که یکی از عادتهای من هنگام صحبت، توضیح فیزیکی خاطره و در واقع بازی کردن آنچه که می گویم است، این گونه تعریف خاطره برای دوستان جذابیت دارد. وقتی در حال توصیف زمان جنگ و داستان خرید نان با پدرم بودم، در حالی که داشتم با در آوردن صداها و حرکات فیزیکی آن زمان را برای دوستان مجسم می کردم محمود رحمانی گفت این سینماست، تو داری هر چه که به سرت آمده را تعریف میکنی و در توصیفهایی که میکنی من دارم زندگی آن زمان تو را می بینم و سینما یعنی اینکه بتوانی وقایع را ببینی، هر چند در آن زمان نباشی. فردای آن روز محمود رحمانی به اتاق من آمد و از من پرسید آنچه را که روز قبل تعریف کردی میتوانی دوباره  تعریف کنی. من گفتم بله صد بار دیگه هم میتوانم تعریفش کنم چون در کورانش بودم و من آن فجایع را لمس کردم. محمود به من گفت من نیاز دارم که تو 5 خاطره را برام تعریف کنی چون من نمی خوام کات بدهم فقط خاطراتت را بگو و هیچ کار دیگه ای نکن. من گفتم 10 تا خاطره دارم و محمود گفت نه 5 خاطره خوب کافی است. من هم در جواب گفتم که خاطرات من از زمانهای مختلف جنگ است، یک خاطره ام مال اوایل جنگ، یکی دیگه اش مال چند ماه بعد.
یعنی از قبل چیدمان داشتید؟
-    نه من هنوز نمیدانستم چی میخواهم بگویم. محمود گفت فقط خاطراتت را بگو، هر کدام به ذهنت رسید و راحت باش. من هم گفتم، من در ذهنم برای خودم خاطرات را می چینم و به ترتیب رویداد وقایع، خاطرات را تعریف میکنم. قبل از اینکه شروع کنیم از محمود قول گرفتم که تصویرم را نگیرد و فقط صدای من را ضبط بکند چون من با دوربین آشنایی ندارم. محمود رحمانی شروع کرد و بعد از گذشت 2 دقیقه خواست که از دوربین استفاده کند که در فیلم میبینید ما با هم وارد بحث شدیم ولی خوب این زیرکی رحمانی بود که من را در عمل انجام شده  قرار داد و من قبول کردم که تصویر را هم بگیرد. یکی از عادتهای شخصی ام این است که وقتی وارد تعریف کردن خاطره می شوم دیگر به اینکه در محیط اطرافم چه اتفاقی میافتد توجه نمی کنم  و من شروع به تعریف کردم تا به آخر رسیدم.
چطور شد در اوایل فیلم راضی شدید محمود رحمانی وارد فضای خصوصی زندگیتان شود و از شما تصویر بگیرد؟
-    من محمود رحمانی را دوست دارم. وقتی فیلم نفت سفید او را دیدم  و شنیدم که او بدون تحصیلات آکادمیک توانست چنین فیلمی را بسازد و بعد از آن مدار صفر درجه را دیدم، پی بردم که  فیلمهای او حاصل  تلاش و زحمت اوست. به خاطر اینکه همیشه می خواهد در سینما از واقعیت پرده بردارد تا به دل حقیقت برسد، راضی شدم و موافقت کردم، چون میدانستم رحمانی میتواند از این خاطرات یک فیلم مستند بسازد.
-     خیلی ها که ملف گند را دیدند با آن ارتباط برقرار کردند و این مستند توانست به عمق وجود آدمها وارد شود.  
در اواسط فیلم با آقای رحمانی درگیر شدید این درگیریها از قبل تعیین شده بود یا در زمان تعریف کردن شکل گرفت؟

-    اگر آن لیوان در دست من به دیوار خورده نمی شد و شکسته نمی شد خیلی ها به طبیعی بودن این فیلم بیشتر پی میبردند. کسانی که محمد غدیرزاده را می شناسند و میدانند در حالتهای عصبانیت چه می کند. با دیدن این فیلم می فهمند که این خود محمد غدیرزاده است . اگر کسی بگوید ملف گند را غدیرزاده  بازی کرده است، من با هزاران ادله ثابت میکنم که من در این کار بازی نکردم چون بزرگترین بازیگران عالم سینما هم نمیتوانند 53 دقیقه، یک تِک به بازی ادامه دهند. در ضمن بازیگر حسش را از متن و کارگردان می گیرد و آن در پشت صحنه اتفاق میافتد. مگر می شود 53 دقیقه یک سری خاطره که یک آدم سالها با آن زندگی کرده را بازی کند. هنرمندی که بخواهد خودش را ارائه کند نیاز به بازی کردن ندارد. دوران کودکی من در جنگ با ترس و دلهره سپری شد و من فجایع جنگ را با تمام وجودم حس کردم، مگر می شود کسی بتواند این همه خاطره را که لمس نکرده!اینگونه تعریف کند،آن هم کاملا عینی و مستند.
یعنی بازیگر بودنتان در اینکه بخواهید این فضا را به وجود بیاورید تاثیری نداشت؟
-    من اگر میخواستم براساس اصول بازیگری تئاتر کار کنم باید دقیقه 10 می ایستادم و استراحت می کردم، ولی من آن را براساس اصول اخلاقی ام و آنچه که در ذهنم میگذشت تعریف و توصیف کردم. به خاطر همین 53 دقیقه دوام آوردم. هیچ اصل بازیگری در دنیا وجود ندارد که بر اساس آن، کسی بتواند 53 دقیقه ریتم، ضرب آهنگ و تداوم حس داشته باشد و بدون اینکه فیلمنامه ای وجود داشته باشد قصه اصلی را به پیش ببرد و تصویر سازی هم بکند.
یکی از نکاتی که در فیلم وجود دارد این است که فیلم نقطه شروع، اوج و فرود دارد. تمامی این مراحل به صورت کاملا اتفاقی چگونه شکل گرفت؟
-     مراحلی که شما می گویید خود به خود شکل گرفت. آنچه که در لحظه صورت گرفته ثبت شد. شاید اگر یکبار دیگر محمود رحمانی از من بخواهد که این خاطرات را برایش تعریف کنم به این شکل نشود و همین خاطرات را با ترتیب دیگر و جور  دیگری برایش تعریف کنم، چون براساس حس و حال من و لحظه-ای است که من در آن قرار گرفتم. بعد از صحبت با محمود، حدود شش ساعت در محل کارم نشستم، در حالی که همه رفته بودند، چون تمام خاطرات شوم زندگی ام را شخم زدم. واقعاَ چیزی گلویم را چنگ زد که چرا آن صحنه های فجیع دوران کودکی من برای یک عده جالب است. سوال محمود رحمانی باعث شد من صحبت هایم را به پایان برسانم، شاید اگر او این سوال را نمی پرسید من همچنان به صحبت-هایم ادامه میدادم و فیلم طولانیتر می شد و اگر دقت کنید بعد از آن لحظه، تعریف ها ریتم درستی ندارد، از این شاخه به آن شاخه می پرد، چون من تعادل روحی و روانی ندارم، اصلا نمیدانم چی دارم میگویم، از روز ابری میگویم، آژیر میکشم. بعد از شکستن لیوان، همه چیز ریتم تند و ضرب آهنگ سریع میگیرد، حتی تمپوی خودم هم بالا میرود و همه چیز سریعتر میشود، حتی تعاریف و ... به نظر من محمود رحمانی در لحظه توانست آنها را به وجود بیاورد، چون اگر آن سوال را نمی پرسید نمیتوانست چنین عکس العملی را از من بگیرد.
آقای رحمانی در صحبتهایش به این موضوع اشاره کرد که ملف گند را محمد غدیرزاده کارگردانی کرده. تا چه اندازه صحبت ایشان را قبول دارید؟
-    یک کمی جسارت میخواهد، خیلی ها سینما را با کات میشناسند و شاید واقعیت همین باشد. وقتی بهش میگویند اولین پلان بلند سینمای ایران، به خاطر اینکه چند تا چیز باید در نظر گرفته شود. اولین شاخصه این بود که رحمانی گفت نمیخواهم کات بدهم و اینکه میدانی که چه پروسه سختی را پیش رو داری. من هم گفتم بذار به حال خودم باشم، بقیه اش با من. درست من با جابجایی ام زاویه دوربین را تغییر می دادم، با نشستن یکدفعه ای، که بعضی اوقات دوربین از آن جا میماند، سعی میکردم کار خودم را بکنم و من کار نداشتم که دوربین هست. اصلا قرار نبود دوربین باشد، بنابراین من کاری به زاویه دوربین نداشتم من روند خودم را طی می کردم، آن موقع اگر من عصبانی میشدم و میرفتم، محمود رحمانی چکار میکرد؟ شاید من از اداره بیرون می رفتم و 20 دقیقه بعد می آمدم، شاید بلند می شدم، کمد پشت سرم را باز میکردم و آنچه که در نهانخانه داشتم را نشان میدادم و فیلم به مسیر دیگری میرفت! کسی که می آید خاطرات آدمی مثل من را دوباره زنده میکند هر لحظه باید منتظر یک اتفاق باشد. رحمانی دوربینش را در اختیار من قرار داد اما وقتی او دوربین را روی میز کنار پارچ آب سرد قرار میدهد با آن پس زمینه نارنجی و سبز، او حتما قبل از اینکه دوربین را بگذارد به پارچ آب سرد نگاه کرده که باید سرد شدن این آدم در این لحظه را نشان بدهد و می آید پیش من تا من را آرام بکند آنجا همه چیز در یک پاگرد قرار میگیرد، تماشاچی باید یک نفس راحت بکشد و برای موج بعدی آماده شود. و این کارگردانی است که او در فیلم کرده است، اما این کارگردانی ها در لحظه شکل گرفته و این قدرت خلاقه اوست. او از فضا به نحو احسن کمک گرفت هر چند این فضا کوچک بود ولی او توانست با هوش خود در این فضا نیز نکات ریز را تشخیص بدهد. چه کسی فکر می کرد که آن کبریت روشن نشود و دود کند، یعنی رحمانی خواست کبریت دود کند. به نظرم کارهای دلی همیشه خوب پیش میرود. آن روز، تعریف این خاطرات آنقدر بر من تاثیر گذاشت که خیس عرق شدم و اینها به  وجود آوردنی نیست.
این خاطرات مو به مو واقعیت زندگی من در کودکی بود، اما این فیلم حرف های گزنده بسیار دارد، به خصوص در زمان حاضر که امنیت در جامعه حاکم و خیلی ها قدر این امنیت و آسایش را نمیدانند. شاید خیلی ها ندانند وقتی هواپیما به فاصله 12 متری زمین می رسد (آن موقع ساختمان های بلند در اهواز کم بود) تعریفش چیه. آنها ندیدند و حس نکردند که وقتی 50 تا هواپیما همزمان در بالای سرت در حرکتند یعنی چه. 50 تا صدای مهیب همراه با غرش ضدهوایی ها و اینکه نمیدانی آیا این موشکی که می آید تو را هدف میگیرد یا جای دیگر را. خیلی ها این صحنه ها را ندیدند و لمس نکردند. حرف کل فیلم و چیزی که من بر آن تاکید داشتم این است که جنگ برای من تعریفی ندارد و جنگ در کل دنیا برای من جز حادثه ای ناگوار چیز دیگری نیست، چون واژه جنگ خاطراتی را در من زنده می کند که دردآور است، چون لمسش کردم. من خیلی از خاطرات دردناکی را که داشتم تعریف نکردم، یکی از خاطرات من در جنگ در شهر شوشتر زمانی بود که هواپیماها تمام خانه های اطراف ما را به رگبار بسته و با راکت ویران کردند. من به دلیل اینکه این خاطرات آزارم میدهد نخواستم با بازگویی آن بقیه را هم آزار بدهم اما جنگ واژه تلخی است.

منبع:انسان شناسی و فرهنگ

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 12:51  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.
پاییز در روزهای آخر خود نیز داغ بر دل میگذارد.

پاییز هنرمندان ادامه دارد و این بار فرامرز پایور را با خود برد.

روحش شاد.

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 11:20  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 10:19  توسط محمد غدیرزاده 
.
.
.

1361- تاسیس مرکز هنرهای نمایشی وزارت فرهنگ

1361- برگزاری اولین جشنواره سراسری تئاتر فجر.

1363- تاسیس انجمن نمایش.

1364- برگزاری اولین جشنواره تئاتر دانشجویی.

1364- انتشار اولین شماره مجله (نمایش).

1365- تاسیس انتشارات نمایش.

1366- تاسیس دفتر پژوهش های تئاتری توسط مرکز هنرهای نمایشی

1366-افتتاح تالار (کوچک) مجموعه تئاتر شهر.

1367- افتتاح تالار (هنر).

1367- آغاز به کار رسمی انجمن نمایش.

1368- تاسیس کانون ملی منتقدان تئاتر.

1368- برگزاری اولین جشنواره بین المللی تئاتر عروسکی.

1368- برگزاری اولین دوره جشنواره نمایشهای آیینی سنتی.

1369- برگزاری نخستین جشنواره تئاتر سوره توسط حوزه هنری.

1370- آغاز به کار نخستین جشنواره سراسری تئاتر کودک در همدان.

1370- برگزاری نخستین سوگواره شبیه خوانی در اصفهان.

1373- برگزاری اولین یادواره سراسری تئاتر دفاع مقدس .

1377- بین المللی شدن جشنواره تئاتر فجر.

1377- افتتاح تالار (مهر) حوزه هنری.

1377- آغاز به کار جشنواره تئاتر فتح خرمشهر.

1377- تاسیس خانه تئاتر.

1377- افتتاح تالار (سایه) مجموعه تئاتر شهر.

1377- انتشار ماهنامه تخصصی (صحنه) توسط حوزه هنری.

1377- افتتاح تالار (خورشید) در مجموعه تئاتر شهر.

1378- تصویب اساسنامه خانه تئاتر.

1378- افتتاح خانه هنرمندان ایران.

1378- برگزاری اولین جشنواره تئاتر بانوان (کوثر)

1379- تشکیل انجمن بازیگران خانه تئاتر.

1379- تشکیل انجمن تئاتر خیابانی.

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آذر1388ساعت 9:29  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.

مراسم اختتامیه بیست و یکمین جشنواره تئاتر استان خوزستان عصر دیروز در تالار مهتاب برگزار گردید و سهم آثار نمایشی حوزه هنری استان خوزستان 8 عنوان و معرفی یک منتخب بود.

بر اساس رای هیئت داوران مرکب از آقایان کوروش زارعی ، حمید رضا رحیمی و افشین خورشید باختری جایزه طراحی لباس ، طراحی نور ، تقدیر بازیگری خردسال ، کارگردانی دوم و تقدیر نمایشنامه نویسی به ایوب بختیاری برای نمایش ( نت فالش ) و جایزه دوم بازیگری زن به خانم طیبه سیحون برای بازی در نمایش ( خط روی خط ) و اول بازیگری مرد به آقای ناصر آل خمیس برای بازی در 2 نمایش (خط روی خط ) و (نمایشی برای جشنواره بیست و یکم ) و جایزه دوم بازیگری زن به خانم عاطفه تندل برای بازی در نمایش ( آواز ستاره ها ) از تولیدات حوزه هنری استان خوزستان اهداء گردید.

بر اساس همین خبر 4 نمایش برگزیده جهت معرفی به جشنواره منطقه شش کشور به ترتیب عبارتند از:

1-    پالتوی خیس به کارگردانی سیدصادق فاضلی

2-    نت فالش به کارگردانی ایوب بختیاری (کارمشترک حوزه هنری و انجمن نمایش)

3-    نمایشی برای جشنواره بیست و یکم به کارگردانی مجتبی رستمی

4-    لبخندم آرزوست به کارگردانی حسین محمدی از اهواز معرفی گردیدند.   

.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 13:17  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.
دلم گرفته . دلم عجیب گرفته.

چه پاییز سنگین و زردیه.

همیشه فصل پاییز یه چیزی روی سینم سنگینی میکنه.

پاییز امسال ، پاییز هنرمندانه.

بعد از پرویز مشکاتیان ، امیر قویدل ، مسعود رسام ، مهدی سحابی ، محسن آراسته و جمشید لایق.

نیکو خردمند بانوی متین سینمای ایران هم شب گذشته با زندگی وداع کرد.

چه خزان بی رحمیه.

.
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 13:38  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.

اسم این نمایش با اتفاقات عجیب و غریبی که برایش افتاد بی شباهت نیست .

واقعاً چیزی شبیه توهم بود که علیرغم بکری کار و اجرای قوی و بهت داوران از طرح و ایده ، کارگردانی و بازیگری این نمایش در جشنواره سراسری تئاتر ماه این اثر از داوری کنار گذاشته بشه .اون هم به این بهونه که کار قبلاً در جشنواره  مریوان و دانشجویی حضور داشته و اورژینال نیست.

این در حالی بود که نمایش تولید ۱ ماه گذشته بود و در هیچ جشنواره ایی شرکت نکرده بود و دبیرخانه جشنواره ماه به اشتباه اون رو را با نمایش (توهم) کار قبلی همین گروه از داوری حذف کرد . بی تحقیق و بدون پرس جو . بهر حال اون شب شوم به اتمام رسید و داد و فریاد و ناله ما راه به جایی نبرد اما پیگیریهای ریاست حوزه هنری استان خوزستان و تشکیل جلسه مرکز هنرهای نمایشی حوزه هنری به اینجا ختم شد که شرمنده ، اشتباه شده ، جبران خواهیم کرد.

به راحتی خوردن یک لیوان آب دهها سکه و دیپلم افتخار و عنوان برگزیده بودن از دست بچه های ما درآمد و جالبتر اینکه مرکز هنرهای نمایشی حوزه هنری برای جبران این اشتباه بزرگ نمایش ( چیزی شبیه توهم ) نوشته و کار مشترک آرش ساربان و علی بنائیان را به عنوان کار برگزیده ششمین جشنواره سراسری تئاتر ماه به بیست و هشتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر معرفی کرد.

آقایان بدانید و آگاه باشید که این کمترین کار ممکنی بود که میتوانستید بکنید. کسی نیست بپرسد آقایان تکلیف قلب شکسته شده بچه های من در آن شب شوم که تا صبح به گریه گذشت چه میشود. نفرین بود که به آسمان میرفت و فریاد که چرا برای وجدان خود ارزشی قایل نیستید.

چرا ۱ درصد احتمال خطا ندادید و قاطع رای بر تکراری بودن اثر دادید و زخم عمیق هنرمندان شهرستان را نمک پاشیدید. هر چند بی شک بار اول نبوده و بار آخر هم نیست که در این جشنواره های رنگارنگ حقوق هنرمند ضایع گردد.

ما به عظمت روح خوزستانی خود بخشیدیم. 

خدا هم اگر خواست ببخشد.

.
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 11:39  توسط محمد غدیرزاده  | 
.
.
.

استان خوزستان بدلیل وسعت و تعدد اقوام و نژادهای مختلف ، و هم مرزی با کشور عراق و دارا بودن سه اقلیم همزمان جغرافیایی دریا ، بیابان و کوهستان و نیز دارا بودن مظاهر تمدن سه دوره زیستی انسان ، یعنی پارینه سنگی ، باستانی و دوره اسلامی ، قابلیت بسیاری برای توسعه هنر مفهومی تئاتر داشته و واجد بالاترین ارزشهای زندگی ساز برای تولید هنر- جادوی تئاتر - است. چنان که سبقه ی این هنر در سرزمین خوزستان به آیین های دوران دور می رسد.

هنر تئاتر با ریشه ایی به درازای عمر بشر و ظرفیت وسیعی که در بیان مستقیم مفاهیم انسانی دارد می تواند همواره باعث شکوفایی ، تعالی و تولید ارزشهای نو در تمدن انسانی باشد. که در این توان بالقوه در خوزستان فقیر ، خوزستان محروم از نظر مدیریت فرهنگی و هنری به خوابی جادویی فرو رفته و تمامی قدرت بازنگری و ارزش نهادی استان ما را به حالت سکون درآورده است.

چرا که عوامل بسیار موثری که می توانست این قدرت بی بدیل و تاویل گرا را به تولید وادارد در اثر بی توجهی و کم آگاهی مسئولین و هنرمندان از میان رفته و احیای مجدد آنها منوط بر ( عالمی دیگر بباید ساخت و زنو آدمی) نموده است.

اما برای ایستادگی و نن ندادن به نا امیدی و ایستادگی در برابر هر چه نابود کننده یا از میان برنده است راهکارهایی توصیه میگردد که برخی برای مسئولین و برخی برای هنرمندان عرصه تئاتر ، محل تفکر و تامل است.

1-  لزوم توجه به مقوله مردم شناسی و جمعیت شناسی و پرداختن ویژه به مبانی زیستی استان خوزستان از سوی مسئولین و ایجاد بستری مناسب جهت فعالیت هنرمندان در این عرصه ها.

2-    تحقیق ، تفحص و کنکاش در نوع و شیوه ی زندگی مردم و ترویج ارزشهای قومی و نژادی توسط هنرمندان تئاتر.

3-    تولید آثاری فاخر با قدرت تاثیرگذاری بسیار بالا برای ترویج ارزشهای انسانی مردم خوزستان.

4-  ایجاد شرایط و انگیزه های مناسب توسط مسئولین در بین مردم و هنرمندان برای تفسیر زندگی اجتماعی ، اقتصادی و سیاسی خود بوسیله هنر تئاتر.

5-    تقویت منابع انسانی و مالی متولیان حمایت از تولید هنر تئاتر در شهرهای استان.

6-    توجه عمیق به مقوله آموزش علاقمندان به هنر تئاتر و سرمایگذاری برروی نیروهای بالقوه.

7-    توجه به اصل کشف استعدادهای جوان ( نخبه یابی ) ، پرورش ، هدایت و آموزش آنها.

8-    ...

پرواضح است با اشاعه فرهنگ اصیل و نشان دادن قوت های فرهنگی تمدن های خوزستان می توان مردم را برای مواجهه منطقی با پدیده جهانی شدن آماده و پر اندوخته نموده و شرایط بهینه ای جهت ورود به عرصه های جهانی برایشان مهیا کرد.

پس می توان نتیجه گرفت که هر تولید تئاتری می تواند مکتبی عملی و روشی علمی برای بهتر زیستن ، ارتقاء سطح بینش عمومی و ترویج افکار نو و ارزشی باشد. خصوصاً در خوزستان غنی از نیروهای مستعد.

.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 9:31  توسط محمد غدیرزاده  | 
.